تبليغاتX
من لال

«مولف مریض»

شخصی می خواهد رو به ممات برود

به انجماد که پس پوستم است

دست مرا ول کن که رفتنی ام

 

اگر نمی دانستم

نمی دانستم که دسته ی دلقک ها در مغز من چه می کنند

اگر نمی دانستم

نمی دانستم که شیاطین سرخ و آبی در مغز من چه می کنند

چنین زلف آشفته و خوی کرده و گریان لب و مست

به روانخانه بر نمی گشتم

-دیر گاهی فرشته عذاب می نمود و

میت تمکین نمی نمود-

 

سترگ٬

ایستاده در دهان تنهایی

در خلاء می هوازیم

به یمن خودم٬تنها خودم  جان سخت ترم.

و دست مرا که سرد است

و قلب مرا که پر خون است

و مغز مرا که رنجور است

هر لحظه بیشتر٬بیشتر٬بیشتر رها کن

تا به سایه ام هم بگویم درک نه٬ترکم کند به درک بروم

بنشینم در آینه برای تو بنویسم

و فرض کنم خودم نیستم

فرض کنم مرگ مولف

               فرض کنم مخاطب عزیز.

 

دی ماه ۸۷

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم دی 1387ساعت 11:6 توسط سیما بازیار |

پاييز در مجاورت من بود

با لبان متورم از كبود

مست در نهايت پياله هايي كه مي توانست

آنقدر خسته ي بي مرگ رو به قبله

پاييز از مجاورت من رد شد

 

همروح

همتن

اي كلمه ي عجيب!

با آن چه در مجاورت من بود

 (آيا هست، خواهد بود)

جايي براي مجاورتت مي ماند؟

از جوجه هايي كه آخر پاييزند

بپرس

پاييز مست من ، به خانه بر نخواهد گشت؟

دلتنگ تر شبيه پنجره اي

به خانه باز مي شوم و نيست

آيا كجاي من

تو چگونه ي من

بودنت چرا مي تواند باشد؟

 

جايت خاليت

در تنهايي، افسردگي، زرد،بي برگ، لخت، زديم

به يادي كه نوستالژيك بود

بانگ نوشانوش

ماه آذر بود.

 

دی ماه ۸۷

+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم دی 1387ساعت 14:36 توسط سیما بازیار |