تبليغاتX
من لال - "سال-مرگ"
آب روان است

موی آدم ها سفید است

گندم آرد است

است آسیاب من بود

             می گشت و می گشت

 

تحمل بسیار است

رنج نیز

حال بیمار است

زمین نیز

شر در کار است

داد،داد از این روزگار لا کردار

 

از تلألو طلایی آفتاب غروب

از جوال ها

از هرم آتش بعد از برداشت

گندم از غلاف های بسته  اش گریخت

از پوست دخترکان هم

چون خنجر آخته بر گونه ها خنجی زد

پس در پس کوهها پنهان شد

 

یک روز

خورشید خودش را لای پره ها انداخت و رفت

او مرده است و

آسیاب من ایستاده بود.

 

اسفند ماه ۸۷

 

-------------------------------------------------

با بسیاری تاخیر:

نقد/برداشت پژک صفری بر/از شعر سال-مرگ دروبلاگ خودش .با سپاس از او.

+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم اسفند 1387ساعت 10:35 توسط سیما بازیار |